چند
سالیست که زندگی برایم جامه ی تنگیست که بر اندامم دوخته اند...نمی توانم
آنطور که می خواهم زندگی کنم...نمی توانم آنطور که فکر می کنم رفتار
کنم...نمی توانم حتی درست بیاندیشم...نمی توانم اطرافیانم را نیازارم و حتی
خودم را...حرکاتم در این جامه ی تنگ به شکل غیر ارادی خشن و خشک می
شوند...گاهی نمی فهمم حتی که خودم حرف حسابم چیست...همیشه دلم می خواهد همه
چیز را رها کنم و بروم...دلم می خواهد بروم و به روزهایی برسم که دلتنگ
هیچ چیز نباشم...به روزهایی که هر روز آن شروعی دوباره باشد...شاید دلم
روزهایی را می خواهد که زیر آسمان پر ستاره اش می خوابیدم و عاشق درخشش
ستاره ها می شدم صبح خورشید که از پشت کوهها سر میزد ستاره ها را از یاد
برده و عاشق فرزند صبح می شدم...نسیم که می وزید خورشید را از خاطره ام می
زدود و عاشق باد بودم...تمام گل های روی قالین را به نام می شناختم و دور
از چشم پدرم گاهی با قیچی خیاطی اش می
بریدم ...نه دلم برای کودکی ام تنگ نیست...دلم تکه های کوچکی از آن را می
خواهد...کودک اسیر سحر مادر است...دلم نمی خواهد اسیر کسی باشم...نه حتی
اسیر خودم...مگر می شود؟...خوب می دانم که نمی شود...خوب می دانم.
جای
تو خالیست لب پنجره ای که از آن باد به درون می ریزد و بخار غبارآلود چای
را با خودش می برد...گنجشک کوچکی روی شاخه ی درختی نشست و به آسمان خالی
چشم دوخت ، قاب می گیرم این منظره را در اتاق تنهایی ذهنم...فکر می کنم
همیشه فکر می کنم که آیا می رسد روزی که فکرها تمام شوند، این رشته های
طویل دست و پاگیر و همه چیز قطعیت باشد، بی هیچ تردید و اندیشه ای...خسته
نیستم اما نبودنت...نبودنت را تاب ندارم کنار پنجره ای که حالا دیگر باران
ملایمش دست های خالی ام را می نوازد...دیگه نمی بینم تان باید در این دیار
غربت بی تو زندگی کنم